تردید نکن سپیده سر خواهد زد
خواب از سرمان دوباره پر خواهد زد
تردید نکن کسی ز نسل خورشید
بر ریشه ی خشک شب تبر خواهد زد
بازوی عدالتی دگر می آید
تیپا به بساط زور و زر خواهد زد
هر قاصدکی پیام بیداری را
بر دوش گرفته باز در خواهد زد
دلم گرفته است
دلم عجیب گرفته است
حدود ثانیه ها تنگند.
و تنفس هوای سنگین
ریه های قلبم را آزرده است.
و من از تصور مرگ
هیچ نگران نیستم.
به پنجره های بسته پناه برده ام
که روزی
تمام تنهایی ام را قاب گرفته بود.
لحظه ها با من مهربان نبوده اند
و رفته اند
مثل تمام فرصت هایی که داشته ام
و احمقانه
از دست داده ام.
دلم گرفته است
و تمام نبودن یک عشق را
سخت
ضجه می زند.
حق ندارد بهانه بگيرد، دختري كه عروسك ندارد
« نه ندارم! پدر راست می گفت او به حرف پدر شک ندارد»
دخترم خسته ام چند بخش است، باز هم کفر بابا در آمد
او نمی فهمد این حرف ها را او که یک قلب کوچک ندارد
یاد روز نمایش که افتاد، باز هم صورتش سرخ تر شد
« من بیایم؟ اجازه؟ اجازه؟ » نه لباس تو پولک ندارد
رادیو، قبض برق و اجاره. « ماه لالا و خورشید لالا»
برق آمد و او خواب می دید باز هم برنامه کودک ندارد
صبح فردا، خیابان، بهانه : « دختر بد تو دیگر بزرگی
لج نکن، اه، ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد»
آب، بابا، خرابه، شب بعد، دزدکی رفت و چادر به سر کرد
جا نماز پر از اخم بی بی، و خدایی که سمعک ندارد
« شاید از او عروسک بگیرم، باید این را بخواهد» ولی نه
توی گوشش یکی گفت: « مادر، چند سال است عینک ندارد»
*********
دخترم خسته ام چند بخش است، ها هجی کن: « به قرآن، نـ ـ دارم»
نقطه . ای آسمان سه ساله، بی تو اینجا چکاوک ندارم
لای لالا امید برادر. گریه! نه نه تو باید بخوابی
در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد
این طرف پله های سیاست، آن طرف میزهای ریاست
و پدر که می گفته حتی پول یک نان سنگک ندارد
باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد
چند شب بعد بابا که آمد، یادش آمد که قلک ندارد
عمه! بیدار هستی، عزیزم : « لای لالای لالای لالا»
« حق ندارد بهانه بگیرد، دختری که عروسک ندارد...»
آینده ام نامعلوم و همه چیز در پیرامونم بد و زشت و دروغ و کینه و حیله و پستی و سستی
و بی شعوری و بی شرفی و خطر و نا پایداری و بن بست و مشکلات و همه شکست و ...
همه نا امیدی و من تنها و تنها و تنها...
در خانه تنها...
در کوچه تنها...
در میان مومنان تنها...
و در میان ازدحام جمعیت پر هیاهو و پر شور باز هم تنها و تنهاتر...
هر انسان روزنه ایست به سوی خدا
اگر اندوهناک شود
اگر به شدت اندوهناک شود...
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر که دیگر
نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبسش کرد.حجمش بزرگ تر از دل شد...
و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود می ترسم.
از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ـ بس که بزرگند ـ باید فاصله بگیرم...می ترسم.
از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت دارم»
خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام.از حقارت خود لجم گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روحم.
فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام ...
و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.اما نماند.
به سرعت بزرگ شد.از لای انگشتان من لغزید و گریخت.آن قدر که من مقهور آن شدم.
آن قدر که وسعتش از مرزهای «دوستت داشتن» فراتر رفت.
آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد.
آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.
اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است ...
می گویم « دوستت دارم » تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس می کنم رها شوم.
تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین.
یک سلام بارانی تقدیم به هر کس که منت گذاشته و دست نوشته هایم را خواهد خواند.
تقدیم به هرکس که در شلوغی این روزها و دویدن های پیاپی بی ثمر سرش را بلند کرده و نیم نگاهی
به این صفحات می اندازد.
به بهانه های ابری خواهم نوشت...تنهایم مگذار.
می خواهم همیشه راز ناکی آواز آغاز ، رگ رگ اندیشه و جانم را سرشار از شکفتن کند...
تو چطور می خواهی؟؟؟
اگر تو بیایی و بخواهی و بمانی،تا آئاز آغاز را با هم بسراییم
همه ی سد های فاصله پل های واصله می شوند و دیکر تنهایی جرأت نمیکند بگوید:
تنها منم که کوتاه ترین فاصله را با تو دارم...
نگفتی!می مانی؟؟؟
بمان تا سلام؛چون دیریست که دلم به دخترکان مهربان شکوفه یاد داده است؛
سلام یعنی ستاره،نور،برگ و لبخند تا عشق...تا خدا.

